تو این زندگی پر چالش فهمیدمادما رو به اجبار نمیتونی کنارت نگهداری
من فهمیدم تو حال خرابی های زندگی تنهاییبعدها فهمیدم تو شادی ها هم تنهاترینیمن دیدم ادما چه ساده از کنار مشکلات هم رد میشنچقدر قضاوت ها زیادهچه راحت از هم میگذرن وهمدیگر رو طرد میکننمن بزرگ شدم و فهیمدمدنیای آدم بزرگا پر از رنگ و لعابهاما مهر و محبت هیچ رنگی ندارهدلگیرم از آدما و دنیای رنگین کمونیشون
برچسب:
نویسنده: رویا مقدم
سلامآقاجانِ دلم...در روز جاری یه جوریام... یه جوری که فقط
خودت میفهمی...دلم گرفته، خیلی...یه چیزی انگار سنگینی میکنه رو قلبم،راه نفسمو بسته...اشکام بیهوا میریزن، بیدلیل…یا شاید دلیلش فقط نبودن توئه...آقا جون...دلم فقط اسم تو رو میخواد،فقط صدای تو رو...فقط یه لحظه نگاهت...فقط یه لحظه احساس کنم هستی کنارم...نمیدونی این دل، چقدر بیتو بی پناه شدهچقدر خستهست از نبودنت، از انتظار...از دنیایی که هر روز سیاهتر میشه، بیتو تاریکتر...آقاجان...من قوی نیستم، ادای صبور بودن رو درمیارمولی ته دلم
برچسب:
نویسنده: رویا مقدم
گاهی باید خودت را مثل یک دفتر قدیمی ورق بزنی؛نه برای حسابکشی، نه برای پیدا کردن مقصر،فقط برای اینکه ببینی هنوز کجای راهی و کدام صفحهات بوی زندگی میدهد.گاهی از اول تا آخر ورق بزن،بگذار کودکیات خاک بخورد روی انگشتت.گاهی از آخر به اول،تا بفهمی چقدر راه آمدهای و چقدر چیزها را جا گذاشتهای.و اگر دلش را داشتی،از میانهی خودت شروع کار کن؛جایی که همیشه شلوغتر است،جایی که بیشتر گم میشوی.ورق بزن و کنار بعضی فکرها نقطه بگذار؛تمامشان کن،نه از سر خشم،از سر بلوغ.کنار بعضی حرفها ویرگول بگذار،که یادت
برچسب:
نویسنده: رویا مقدم